الشيخ البهائي العاملي
81
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )
راه زيارت اين راه زيارت است قدرش درياب * از شدت سرما رخ از اين راه متاب شك نيست كه با عينك ارباب نظر * برفش پر قو باشد و خارش سنجاب كفر زلف شيرين سخنى كه از لبش جان ميريخت * كفرش ز سر زلف پريشان ميريخت گر شيخ به كفر زلف او پى بردى * خاك سيهى بر سر ايمان ميريخت آتش صحبت دى پير مغان آتش صحبت افروخت * ايمان مرا ديد و دلش بر من سوخت از خرقه كفر رقعه وارى بگرفت * آورد و بر آستين ايمانم دوخت 1100 توانگر و درويش دنيا كه ازو دل اسيران ريش است * پامال غمش توانگر و درويش است نيشش همه جانگزاتر از شربت مرگ * نوشش چو نكو نگه كنى هم نيش است طلب علم مالى كه ز تو كس نستاند علم است * حرزى كه ترا به حق رساند علم است جز علم طلب مكن تو اندر عالم * چيزى كه ترا ز غم رهاند علم است حسرت دنيا دنيا كه دلت ز حسرت او زار است * سر تا سر او تمام محنت زار است باللّه كه دولتش نيرزد بجوى * تاللّه كه نام بردنش هم عار است دوست و دشمن با هر كه شدم سخت به مهر آمد سست * بگذاشت مرا و عهد نگذاشت درست از آب و هواى دهر سبحان اللّه * هر چند كه دوست كاشتم دشمن رست « 1 » هواى عشق آندل كه تو ديديش ز غم خونشد و رفت * وز ديدهء خون گرفته بيرون شد و رفت 1110 روزى بهواى عشق سيرى ميكرد * ليلى صفتى بديد و بيرون شد و رفت
--> ( 1 ) - نخ : هر تخم وفا كه كاشتم دشمن رست